
غروب امروز 26 دی ماه 90 را هرگز دوست ندارم
غروبی که دیگر اشکان ندارد و محمد هم
غروبی که اشک آن شد اشکان ...
آرشی که بی کمان است کمانی مثل اشکان
نه غروب امروز را اصلا دوست ندارم.........
----------------------------------------------
دقایقی قبل دو عزیز سفرکرده از بین ما رافتند ولی یادشان همیشه با ماست
دقایقی قبل دو کبوتر به سوی آسمان رفتند
شادروانان " محمد رضایی و اشکان امیدوار"
دقایقی قبل در دیار شادان " شهر اوز" به خاک سپرده شدند تا خاک هم قدر انها را بداند...
با نهایت تاسف و اندوه درگذشت این دو عزیز را به جامعه اوز و بخصوص جامعه هنرمندان تسلیت عرض می نمایم.
یادشان گرامی
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 17:55  توسط امین بحرانی
|
باز باران را بخوان....
سهم من از باز باران
چشم توست.... فروغ هاشمی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 2:13  توسط امین بحرانی
|

سالروز تولد فروغ شعر معاصر گرامی باد
فروغ ... ، کسی که زن را دوباره معنی کرد...
امین بحرانی
و پیام فرهاد ابراهیم پور به مناسبت این روز:
با سلام 8 دیماه سالروز تولد شاعر زنانگی شاعر احساس همه زن بودن را گرامی می داریم فروغ فرخزاد شاعر بی همتای ادبیات ایران که نقشی مهم در گرایش شعری بیشتر دختران وزنان جامعه ما داشت تولد دیگری در ادبیات ما بود. یاد وخاطرش گرامی باد.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 23:50  توسط امین بحرانی
|
انارها را که پوست می گیرم
دلم شرحه شرحه می ریزد
و من
با دستهایم می خندم...
برای سالهایی که صورت زمین یخ می بندد
و مهربانی قاب روزهای کرسی و حافظ و آجیل می شود...
پنجره ها یخ زدند و مادربزرگ هم نیامد که چایی تعارفمان کند
چقدر بلند... چقدر طولانی
یاد سهراب بخیر...
یلدایتان فرخنده باد!
با معذرت خواهی از همه مردم فرهنگ دوست به خاطربرگزار نشدن مراسم یلدای امسال
جهت دیدن گزارش مراسم یلدای سال قبل اینجا را کلیک کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 23:14  توسط امین بحرانی
|
بیاد لعل میگون تو مستم به سکر چشم مستت ،می پرستم
اگر چشمت بسازد نیست ؛ تائب لب لعلت کند از نیست ،هستم
تائب اوزی

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 23:59  توسط امین بحرانی
|
هیچ اتفاق خاصی نیفتاده
هنوز آسمان شهر من آبی است
و گنجشکها غروبش را دسته جمعی می خوانند
بی هراس دود بی هراس مرز.........
فروغ هاشمی

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 12:5  توسط امین بحرانی
|
با نگاهش لحظه ی رفتن دلم درگیر شد
ناگهان با رفتنش ،دنیای سبزم پیر شد
من شکستم از هجوم اشکهای بی صدا
مانده ام عمری ست در بین معما و چرا
لحظه ی رفتن ندید اما مرا پشت سرش
من زمین خوردم، ولی اصلا نشد این باورش
کوله باری خاطره ،پشت نگاهش جا گذاشت
بار عشقش را هنوز از روی دوشم بر نداشت
کاش می شد، تا بفهمد دردهای زرد را
خنجری در سینه ام ،از مردم نامرد را
شعرهایم جاده های ناامید و خسته گشت
چشم بر در ماندم اما، ولی او برنگشت....
شعر از مریم رحمانی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 14:48  توسط مریم رحمانی
|