بخت حوا
مجنون نشدی که با تو لیلا باشم
تا با تو پر از عطر ثریا باشم
مثل دُهلی، دم زدی و من ماندم...
یوسف بشوم یا که زلیخا باشم
گفتم، بروم؟ یا که بمانم؟ گفتی:
تنها شب دیگری هم اینجا باشم
وقتی که کتاب داستانم گم شد
تصمیم گرفته، مثل کبری باشم
پیشانی مادر است و دختر این که...
یک عمر اسیر بخت حوا باشم
حالا که تمام دلخوشی ها رنگ است
باشد که شبی نصیب دریا باشم
فاطمه نجاتی

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر ۱۳۸۸ ساعت 22:50 توسط امین بحرانی
|
درود به همه ادب دوستان