واژه ای به نام مادر
در کوچه باغ های خاطرات آهسته آهسته گام بر می دارم و خود را در سردی آن پاییزی که واژه ها را در کنار هم می چیدیم گم می کنم. تو غرق در لالایی ترانه هایی بودی که مفهومش آرامش بود و من خیره در نی نی چشمانت و آن قطره اشکی که در آن حلقه می زد. قدم به قدم شکفتم و دل برگ ریزان تن چه آسان در زیر پای عابران می شکست، اما نوازش صدایش با ترنم های باران مرحمی بر قلب دخترکی می شد که می خواست یک صبح پاییزی در غبار مه آلود سرنوشت گم شود.
من خیس در باران و تو چتری تا آن دورترین نقطه ای که با هم دویدیم و باز من و تو تنها در آسمانی به رنگ مهربانیت. ابرها را پس می زنم، خودم را رها می کنم تا تو مفهوم پرواز را به من بیاموزی، جایی که ماه عکس تنهایی تو را قاب گرفت. من از شادی رقص پروانه ها آنقدر به دور خود می چرخم که سرگیجه می گیرم. دیگر دست هایمان فرسنگ ها از هم دور مانده است و من سایه تو را بر جاده ای می بینم که بازگشتی ندارد. دستم را به سویت دراز می کنم .... چقدر فاصله سنگین است.
راحیل کارگر
کارهای قبلی راحیل کارگر در این وبلاگ:



کاری از دستم نمی آمد دلم راضی نبود
درود به همه ادب دوستان