بزرگترین روز ما ایرانیها نوروز است
بزرگترین روز ایرانیان بر همه
ادب دوستان و غیر ادب
دوستان مبارک باد.
شاد و ایرانی باشید.
بزرگترین روز ایرانیان بر همه
ادب دوستان و غیر ادب
دوستان مبارک باد.
شاد و ایرانی باشید.
در پای همان کتاب تو می مانم
سرشار ز انتظار تا بانگ سحر
هی می پرم و کباب تو می مانم
فروغ هاشمیفروغ هاشمی
چشمها را ساده دزدیدند
از درونش عاشقی چیدند
باز هم ترسیم یک شبنم
زیر طاق پلکها دیدند
فروغ هاشمی
مژده ای دل که نسیمی زبر یار رسید
نافه ی مشک فشان از ره تاتار رسید
شیشه ی غم بشکست و گل شادی بشکفت
یوسف گم شده از چاه به بازار رسید
هد هد خوش خبر از شهر سبا باز رسید
بلبل خسته جگر باز به گلزار رسید
زاغ اسود چو شب هجر زبستان به پرید
طوطی جان شکر وصل به منقار رسید
گل بستان جهان مشرق ومغرب یک سر
گرچه بی خار نباشد گل بی خار رسید
جمله ی خیبریان گو که بر سر خاک کنند
که زپس نعره زنان حیدرکرار رسید
شب تاریک و ره وادی ظلمات به پیش
نیست غم چون به سیر یار خضروار رسید
تائب از طعن میندیش و برو دل خوش دار
زان که صاحب خبر کاشف اسرار رسید
تائب اوزی
مرتضی اسما عیلی
حوا به جهاز از سرشت آوردند
آنروز که هفت ساعت از دنیا بود
از عرش به فرش سرنوشت آوردند
فروغ هاشمی
بر افروز امتداد پیکر دل
هوای دل پر از دلبستگی هاست
بزن طبلی برای پرپر دل
فروع هاشمی
روزگاران دراز
خدمت او کردم
تکیه گاهش بودم
دستها سویش باز
سایبانش بودم
میوه دادم هر سال
هردم از هر رنگی
میوه ی یکرنگی
در بهاران همیشه
عطر باران و گل تازه نثارش کردم
اوست آیا خود اوست؟
آمده تا شاید
خاک اطراف مرا - بتکاند-
نفسی تازه کند ریشه ی من
یا که دلوی از آب- بچکاند-
رود آرام به خواب
ریشه ی تشنه ی اندیشه ی من
دوست آری خود اوست
لیک، این بار، این یار
با تبر آمده است
می نوازد تیغش سخت و غریب
بر تن خسته ی پوسیده ی من
...و نمی رنجم از او، می بینم
دسته ی آن تبر است...
شاخه ی مرده ی خشکیده ی من
۱۲/شهریور/۱۳۸۷-لار
حسین ادبی
شب تمام ناگفته هایش را به روز می بخشد وقتی نگاهت به زیبایی رقص شاپرک ها می چرخد و سیاهی مژه هایت سایبانی برای تنهایی اشک های نیمه شب می شود.شانه هایت جسم نحیفم را تکیه گاهی ست وقتی دامنم را لبریز از شقایق می کنی و عطروجودت تمامی وجودم را گلریز می کند وقتی سفره ی دلتنگی ام خالی از هر بهاری است .لرزش قلبت چون عبوریک نسیم از دریای طوفانی دلم قایقی می سازد وقتی هوای ابری دل میل باریدن دارد.
تر می شوم, تازه می شوم وقتی دستانت به سخاوت نوازش های باران سرخی شرم اولین نگاه را سبز می کند. گویی عشق آمده است تا به سادگی تمام سطر دفترم را غرق بوسه های پنهانی کند.
راحیل کارگربا شمام آی آدما, آدمای بد ادا
بهتون بارون دادم, خاک و هوا
هوای پاک منو,
خفه کرد دود ماشین, کارخونه ها
دریارو به گند زدین, با یه روغن سیاه
جنگل و آتیش زدین, خاک منو دادین هوا
آخه چرا؟
ماه نقره ای شده زشت و سیاه
دیگه خورشید طلایی رو نمی بینید شما
یه طوفان کاترینا دیگه می خوام به پا کنم
جنگل آهنی شهراتون و هوا کنم
خاک باهاس سر بکشه خون تموم آدما
من میخوام هر چی که توی دلمه
دیگه بالا بیارم
شما رو بلرزونم حالتونو جا بیارم
آخه من مادرتون همین زمین
شما مستحق مردنین همین
بدجوری به گند زدین
دریا ها, آب و هوا
با شمام آی آدما, جونورهای دوپا
1387/10/21-اوز
چقدر فاصله های دور را
تماشا کنیم
خوشبختی همین حوالی می چرخد
از سرنوشت کلیشه ای خوشم نمی آید
قرار نیست تقدیرهرچیزی بنویسد
راه رویاهایت به زودی
هموار می شود.
بگذار در حوالی عشق
نبودها را تجربه کنیم
شاید اتفاقی دیگر بیفتد
رزیتا ایزدی
مهر۱۳۸۷
سوزم ازاین آتش ودانم که خاکستر شوم لیک همچون غافلان با دام همبستر شوم
دانم از فرداکه جز اشک وتباهی هیچ نیست بازهم هر لحظه بیش از پیش عاشقتر شوم
فاطمه سلیم 5/6/1387