لطفا فقط نقد شود
تا می شوم
تا ایستگاه هفتم نگاهت
پیاده میدوم

ایست میدهی
ایست میشوم
رزیتاایزدی

دریغ نیست رفته است زمیان
رنگ خوشبختی و خنده و خوشی
چگونه سوخت پر پرستوهای عشق
حتی نماند بر شاخه ی صبوری شکوفه ی سیب
دریغ بین که میان ژنده روحان و کفتاران
غریبانه می رویم
ببین چگونه به دیوارهای شهر
رنگ ماتم و اندوه می زنند
برای فرداها
موزه هایی از سر بریده می سازندو
بر آن کتیبه هایی از غم و اندوه می آویزند
* * *
خواستم زین پس
سروده هایی از عشق بنوشم
حتی به نقاشی گفتم
رنگهای رویا را برایم نقاشی کند
دریغ که در این قحطی
جز بطری مرثیه و رنگ ماتم چیز دیگری نبود
رزیتاایزدی
الهام شبانکاره
اتوبوس چشمانت که می آید
ازدر جلو
دعای مرا بر می داردو
دست از سرم بر نمی دارد
□□□
امروز روز خوبی
برای دعا کردن نبود
تلفن عمومی خودش را بوق می زند
چشمهایت سیم های ارتباط را قطع کرده بود
ومن به دنبال شماره ای آزاد می گشتم
تا یک روزدیگر تمام
نشده بودم
خودم را به ایستگاه برسانم
□□□
سه روز بعد الله اکبر
سرهمین خیابان
تو دعای مرا فراموش کردی
ومن به اشتباه
سوار تاکسی شدم
مژگان حسینی
بهمن ۱۳۸۷
یاد باد آنچه به من گفت استاد
یاد باد آنکه مرا یاد آموخت
آدمی نان خورد از دولت یاد
هیچ یادم نرود این معنی
که مرا مادر من نادان زاد
پدرم نیز چو استادم دید
گشت از تربیت من آزاد
پس مرا منت از استاد بود
که به تعلیم من استاد استاد
هر چه می دانست آموخت مرا
غیر یک اصل که ناگفته نهاد
قدر استاد نکو دانستن
حیف استاد به من یاد نداد
گر بمردست روانش پر نور
ور بود زنده خدا یارش باد
ایرج میرزا
۱۲فروردین روز معلم را به تمامی معلمان عزیز بخصوص معلمانی که اعضای انجمن ادبی تائب هستند
تبریک می گوییم.
به خامنها مژگان حسینی و راحله هرمی و فاطمه سلیم و فاطمه نجاتی
آقایان مهدی بهرام پور وحسین ادبی
(باتشکر از اسماعیل بحرانی که این کار ایرج میرزا را برای ما فرستادند)
از طرف تمام اعضا ی انجمن ادبی تائب این موفقیت را به مهدی عزیز تبریک می گویم.

پشت چراغ قرمز یکی گفت ایست لعنت به هر چه انتظار صبر نیست
زین کن سمند سرکش دلت رفیق فردا قرارمان در انتهای پیست
اینجا هواچه زود سرد می شود باید به حال مردم اینجا گریست
من در دروس زندگی صفر شدم ماندم همیشه چودر آرزوی بیست
من فکر می کنم که تقدیر این نبود بنگر که آخر این معما به چیست ؟
ماگم شدیم در این راه پر خطر این سایه ی همیشه به تعقیب کیست؟
محض رضای خدا زودتر برو در این زمانه به مردانگی که زیست ؟
ای وای باز ترافیک لعنتی باز هم چراغ قرمز وقانون ایست
شهناز نوروزی
مرکز میدان هستی
من نشسته در عبادت
غرق یک حس عجیب آدمیت
کائنات اینجا به گرد من به چرخش
دستهای پرنیازم رو به بالا
موجی ازآن دورها روح مرا می خواند اینک
موجی از جنس لطیف ابرهای پرتحرک
من...
واما من
نشسته درمیان مرکز میدان هستی
درعبادت
غرق یک حس عجیب آدمیت...
رزیتا ایزدی
همیشه مردان نیک با اعمالشان یاد خود را زنده نگه می دارند. بی شک یکی از این مردان شادروان محمد واحدی بودند که با فروتنی و خدمت مخلصانه ی خود یاد خود را برای همیشه در جامعه زنده نگه داشت. شادروان محمد واحدی طی سی سال خدمت ارزشمند و خالصانه خود در شهر کمک شایانی به فرهنگ این شهر و منطقه اوز نمودند. همیشه مثل یک پدر با درایت و بردباری خود دست جوانان را می گرفت و در روزهای سخت یار و یاور هنرمندان بودند. چه شبها که تا پاسی از شب با حوصله در اتاق خود در کتابخانه عمومی اوزمی ماند و هنرمندانی که برنامه داشتند و یا تمرین می کردند حمایت می کرد. سخنها در مورد این شخصیت فرهنگی ادبی بسیار است.

به همین منظور از سوی کتابخانه عمومی اوز( خانم زارع و هیات امنای کتابخانه عمومی اوز ) و شرکت انجمنهای خانه فرهنگ اوز بزرگداشتی به پاس زنده نگه داشتن فعالیتهای این شخصیت بزرگوار در مورخه 3/2/1388 ساعت 21:30 در سالن آمفی تاتر کتابخانه عمومی اوز به مجری گری لیلا عزیزیان برگزار شد که شخصیتهای برجسته شهر اوز – فرهنگیان – هنرمندان – علاقمندان – مسئولین اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی لارستان – شخصیتهای فرهنگی گراش - شاعران و ... در این برنامه شرکت داشتند
زمن بردی قرار وطاقت وهوش
زنم چون دیگ از عشق رخت جوش
به هرجایی که هستی یادم آور
نگردان تائب از خاطر فراموش
باز سکوتی به دلم چیره شده
این صداها قدم یار من است
چشم ها حرف زدند نی لبک ساکت شد
قلب ها ساززدند...
سازدل
سکوت من
سرود عشق
سلام تو
سراب غم
وآن سیه چشم تو یار
سبزه نوروز هرسال من است
من و معشوقه و صل
سال دیگر آمد هفت سین قهقهه زد
فاطمه سلیم
بهار 1380