این کار را حتما نقد کنید
دریغ نیست رفته است زمیان
رنگ خوشبختی و خنده و خوشی
چگونه سوخت پر پرستوهای عشق
حتی نماند بر شاخه ی صبوری شکوفه ی سیب
دریغ بین که میان ژنده روحان و کفتاران
غریبانه می رویم
ببین چگونه به دیوارهای شهر
رنگ ماتم و اندوه می زنند
برای فرداها
موزه هایی از سر بریده می سازندو
بر آن کتیبه هایی از غم و اندوه می آویزند
* * *
خواستم زین پس
سروده هایی از عشق بنوشم
حتی به نقاشی گفتم
رنگهای رویا را برایم نقاشی کند
دریغ که در این قحطی
جز بطری مرثیه و رنگ ماتم چیز دیگری نبود
رزیتاایزدی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 20:39 توسط امین بحرانی
|
درود به همه ادب دوستان