پاسخ سرد
امواج احساس مرا در خویش می رقصید هرروز ساکت ساده مردن را نمی فهمید
درکاکتوس حرفهایش می خراشیدم درچشمهایم زخم سوزن را نمی فهمید
اواین کلام "با منی نزدیک تر از... از مویرگ حتی به گردن را نمی فهمید
من هدیه کردم حس چندین ساله ام را... با دامنی از یاس وسوسن را نمی فهمید
با چشمهایی گود رفته روی زرد وسرد او خواهشا قلبا عمیقا را نمی فهمید
در پاسخ دیوانگی هایم به جز"مرسی" هرروز مردن دل نکندن را نمی فهمید
این بود پایان تمام ماجراای ما...
من عاشقش بودم ولی من را نمی فهمید
فاطمه نجاتی
کارهای قبلی فاطمه نجاتی در این وبلاگ:

درود به همه ادب دوستان