مجید حلاجی

دوازده سیزده ساله بودم که یه روز پسر خاله م که چند سال از من بزرگتر بود اومد خونه مون.داشت یه کتابی رو می خوند و هی نگام می کرد و بهم می خندید. لجم در اومده بود.گفتم:"چی شده مگه؟" گفت:"این کتابو درباره تو نوشتن." فهمیدم داره مسخره می کنه. آخه یه کتاب دیگه رو هم بهم نسبت داده بودن.((میرغضب قرن بیستم)).
محلش نذاشتم.وقتی سرش به کار دیگه گرم شد یواشکی رفتم کتابو برداشتم.خشکم زد .رو جلدش انگار عکس من بود.لاغر و مردنی عین خودم.با لباس خاکستریه که بی ماهیچگی م رو می پوشوند.
چشای گود افتاده ش ،گوشای بادبزنی ش.اصلا خود خودم بودم.بدبختی اسم کتاب هم قصه های مجید بود.اسممون هم یکی بود.باورم شد که خبرایی هست.ولی نویسنده ش منو از کجا می شناخته؟مرادی کرمانی!من که نمی شناختمش.پایین جلد کتاب نوشته شده بود ((مجموعه طنز تلخ)).یعنی هم خنده س هم گریه.من هم از این شباهت هم خنده م گرفته بود و هم گریه ...که نمی تونستم بکنم.
لجم گرفته بود.از رو لج هم کتابو باز کردم و خوندم و حواسم نبود کی پسر خاله م اومد و گفت:"قصه های خودتو می خونی مجید!" نمی شد از خیر شیرینی قصه گذشت و کتابو پس داد.گفت:"پیشت باشه ".خوندم .کل مجموعه رو خوندم.مث من کتاب دوست داشت.مث من شعرای بند تمبونی می بافت.همذات پنداری م باعث نشد مجید بشم.مجید که بودم.باعث شد دلم بخواد مث هوشنگ مرادی کرمانی قصه بنویسم.

                                                                          ((مجید حلاجی))