دارد به پایان می رسد قصه ما نیامدی

حتی به خاطر گل روی خدا نیامدی

در آن سکوت همهمه با غصه خندیدم ولی

در موج تلخ التماس گفتم بیا نیامدی

با کوله بار خاطره پشت دلت پوسیده ام

حتی برای حرمت خاطره ها نیامدی

هر شب به پابوس زمین و آسمانها می روم

گفتم تو را جان علی، محض رضا نیامدی

من در خم این کوچه ها به انتظارت مانده ام

اما نه یک مسافری حتی گدا نیامدی

ای کاش می شد در غزلهایم فراموشت کنم

با چشمهای خسته و اشک و دعا نیامدی

دارم به پایان میرسم با دستهای خالی از...

رفتم ولی چه بی صدا ای بی وفا نیامدی..!


کارهای قبلی مریم رحمانی در وبلاگ انجمن :

شعر 1

شعر2

شعر3

شعر 4


عکس از انجمن عکاسی اوز به آدرس:

http://www.facebook.com/groups/245818248765402/