یک شعر از دیروزهای فروغ هاشمی
آهسته می آمد اتاق تنگ و تاریک
چشمی که سال و ماه را دلتنگ می کرد
دستی که غم هایش پر از دیروزها بود
عشقی که در قلبش خوشی را سنگ می کرد
حس غریب پر زدن با بال خسته
از پشت بام خانه اش آهنگ می کرد
بین تمام رفتن و ماندن دو دل بود
وقتی نگاهش پنکه را صد رنگ می کرد
رنگ طناب گرگرفته سرخ و آبی .آن رنگ دیگر لحظه ها را لنگ می کرد
فردا خبر در صفحه اول سه نقطه...
+ نوشته شده در شنبه نهم مهر ۱۳۹۰ ساعت 23:32 توسط امین بحرانی
|
درود به همه ادب دوستان