وقتی رفت...
با نگاهش لحظه ی رفتن دلم درگیر شد
ناگهان با رفتنش ،دنیای سبزم پیر شد
من شکستم از هجوم اشکهای بی صدا
مانده ام عمری ست در بین معما و چرا
لحظه ی رفتن ندید اما مرا پشت سرش
من زمین خوردم، ولی اصلا نشد این باورش
کوله باری خاطره ،پشت نگاهش جا گذاشت
بار عشقش را هنوز از روی دوشم بر نداشت
کاش می شد، تا بفهمد دردهای زرد را
خنجری در سینه ام ،از مردم نامرد را
شعرهایم جاده های ناامید و خسته گشت
چشم بر در ماندم اما، ولی او برنگشت....
شعر از مریم رحمانی
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 14:48 توسط مریم رحمانی
|
درود به همه ادب دوستان