کاری از عقلم نمی آمد
کاری از دستم نمی آمد دلم راضی نبود
مثل همیشه کلاه باورم قاضی نبود
بحث یک عمر انتظار وزندگی دربیخ شب
داستان یا مستند یا فیلم یا بازی نبود
آمداما میخکوبی از تعجب بردلم
عشق من آن عشق خوب روزآغازی نبود
خنده سردی دهان خشک دل را تلخ کرد
اوبرای دستهایم حس پروازی نبود
مرغ من بودوهمان یال وهمان کوپال نه...
من همان تاروسه تار وعشق آوازی نبود
آنقدر سختی کشیدم سالهای بی تورا
هرچه گشتم تا بیابم قصه پردازی نبود
درتساوی ...ماندن ورفتن کمی تردیدوار
کاری از عقلم نمی آمد دلم راضی نبود
فاطمه نجاتی
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان ۱۳۸۸ ساعت 23:2 توسط امین بحرانی
|
درود به همه ادب دوستان